مناجات با خداوند کریم و مهربان
ای مهربان میخـوانـمت وَاسمَع دُعائِی با قلب و جان میخوانمت وَاسمَع نِدائِی ای مهـربـان بـشـنو صدای هـقهـقم را بشـنو صـدای نـبـض قـلب عـاشـقـم را امشب نـگـاهـم کـن که محـتـاج نگـاهم من یـوسـفـی تـنـهـا مـیـان قـعـر چـاهـم آغــوش بـگـشـا بـر هــراسـانـی الـهـی سـویـت پــنــاه آوردهام از بـیپــنـاهـی در وحـشـتـم از فـتـنـۀ صد رنگ دنـیـا دنـیا؛ که افـتـاده به دامـش صد زلـیـخـا یـعـقـوبِ چـشـمـم یکدم آرامش نـدارد بـگـذار از داغ فــراقــت خــون بـبـارد کی مـژدهای وقـت دعـایـم میفـرستی؟ کی بـوی پـیـراهـن بـرایم میفـرسـتی؟ ای بـا خـبـر از حـال و احـوال دل مـن ای یک نگـاهـت رافـع هر مـشکـل من ذکـر لـبـم «اِنّـا اِلَـیـهِ راجِـعُـون » است تو خوب میدانی که برگشتم چگونهست من بـازمیگـردم که بـاشـم در هـوایـت در ســایـهســار رحـمـت بـیانـتـهـایـت من هر کجا، هر لحـظه محـتاج نگـاهم ای مـنـتـهــای آرزویــم! ای پــنــاهــم! من ذره و... مـحـو تـمـاشـای تو هـستم من قـطـره و... راهی دریای تو هـستم طغـیان امـواج و؛ من و؛ این بیپـناهی دریـاب این از قـطـره کـمـتـر را الـهی چون قایقی سرگـشته در امواجم امشب محـتاج احـسان تـوأم، محـتـاجم امـشب داری خـبـر از شـور و آشـوب دل من مـهـر تو کـشـتـی نـجـات و سـاحـل من بی تو جهان با بیکسان نامهربان است آغـوش لـطـفـت مأمن درمانـدگان است طوفان خـشمت زیر و رو کرده دلم را میجویم ای دریای رحـمت! ساحـلم را مهر تو باران، لطف تو دریـاست دریا من چون کـویـر و جان من غـرق تمـنّا این قـلب کوچک گرچه گـنجایش ندارد بـگــذار بــارانِ تــو بـیمـنّـت بــبــارد من تکدرختی خشک در صحرای سوزان لبتشنهام، لبتـشـنۀ یک جـرعه باران مـن مـانـدهام در ایـن کـویـرِ بـیتـرحّـم خـورشـیـدبـاران کـن دلـم را بـا تـبـسّـم جان بر لـبـم از هُـرم سـوزانِ کـویـری من آمـدم تـا کـه در آغــوشـم بـگـیـری آغـوش وا کـردی بـه روی بـیپـنـاهـی بـخـشـنــدهتـر از تـو نـمـیبـیـنـم الـهـی آغوش عـفوت هر که را در بر بگـیرد جا دارد از نـو زنـدگی را سـر بگـیـرد دلـواپــسـم دلــواپـس سـاعــات مــرگـم روحم تکیده، خـستهام، بی بار و برگـم در این شب خوف و خطر، درمانده ماندم باید به آغـوشـت خـودم را میرسـانـدم اما چه شد؟ امـا کـجـا جا مـانـدم آخـر؟ از خود نـدیدم خـسـتهتر، بیبالو پَرتر اقرار من، جان را به سویت میکـشاند اشکـم مـرا تا خـاک کـویت میرسـانـد نفـس سـتـمپـیـشـه چـه آورده به روزم؟ در دوزخ اعـمـال خـود تا کی بسوزم؟ ای مـهـر تو بیانـتـهـا، لـطـفت مکـرر ای با من از مـادر هـمیشه مهـربـانتر در زنـدگی بـاران جـود تـوست جاری هـنگـام مـرگـم چـشـم از من بر نـداری فردا که طفل و مادر از هم میگریزند در رستخـیز محشر از هم میگـریـزند فردا که بر پـا میشود طـوفـان محـشر هـسـتم شکـسـتـهقـایـقی هر سو شـناور جـز سـاحـل امـنت نـدارم تـکـیـهگـاهی آنـجـا پـنـاهـم ده کـه تـو تـنـهـا پـنـاهـی ای چـشـم امـیـدم به احـسان تو روشن! فردا که گـفته روی میگردانی از من؟ در عـمرم از تو غـیر زیـبـایی نـدیـدم! کی بعد مرگ از رحـمت تو نـا امـیدم؟ آشـفـتـهام از غــربـت امــروز و فــردا محـتاج لـطـف تو مـنم در هر دو دنـیـا از تو ندیـدم جز خـطاپـوشی و رحـمت من بیـشـتر محـتـاج عـفـوم در قـیامـت از من چههـا دیـدی و رسـوایم نکردی رسوای خـاص و عـامِ دنـیـایم نکـردی فردای محشر هم خودت کاری کن، ای دوست بیآبـرویم، آبـروداری کـن، ای دوست |